مشو زنهار ایمن از خمار بادهٔ عشرت که دارد خندهٔ گل، گریهٔ تلخ گلاب از پی

ز ناله‌های غریبانه منع ما نکنی اگر دل شبی از کاروان جدا افتی

از تندباد حادثه شمع مرا بخر چون دست دست توست، به دست حمایتی

من آن روزی که چون شبنم عزیز این چمن بودم تو ای باد سحرگاهی کجا در بوستان بودی؟

ای آینه، در روی زمین دیدنیی نیست بیهوده چرا منت پرداز کشیدی؟

در کنج قفس چند کنی بال فشانی؟ بس نیست ترا آنچه ز پرواز کشیدی؟

دو روزی نیست افزون عمر ایام برومندی مشو غافل ز حال تلخکامان تا ثمر داری

با جگر خوردن قناعت کن که این مهمانسرا جز غم روزی ندارد روزی آماده‌ای

بر روی هم هر آنچه گذاری وبال توست جز دست اختیار که بر هم نهاده‌ای

شکر توام ز تیغ زبان موج می‌زند چون آب اگر چه خون مرا نوش کرده‌ای