غم بی حاصلی خویش نخوردی یک بار چند در فکر زمین و غم حاصل باشی؟

چنان گرم از بساط خاک بگذر که شمع مردم آینده باشی

سوز پنهانی چو شمع آخر گریبانم گرفت از گریبان سرزند از هر چه دامن می‌کشی

کثرت و تفرقه در عالم گفتار بود که جهانی همه یک تن شود از خاموشی

سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی دل چراغی است که روشن شود از خاموشی

هر چه از دل می‌خورم، از روزیم کم می‌کنند در حریم سینهٔ من دل نبودی کاشکی

آن که آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم روز اول این قفس را در گشودی کاشکی

نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی خضر، حیرانم، چه لذت می‌برد از زندگی

ریزش اشک مرا نیست محرک در کار دامن ابر بهاران نفشرده است کسی

لب نهادم به لب یار و سپردم جان را تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی