زمین، سرای مصیبت بود، تو می‌خواهی که مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟

نیستی گردون، ولی بر عادت گردون تو هم می‌کشی آخر چراغی را که روشن می‌کنی

زیر سپهر، خواب فراغت چه می‌کنی؟ در خانهٔ شکسته اقامت چه می‌کنی؟

ای عقل شیشه بار که گل بر تو سنگ بود در کوهسار سنگ ملامت چه می‌کنی؟

تعمیر خانه‌ای که بود در گذار سیل ای خانمان خراب، برای چه می‌کنی؟

در سپند من سودازده آتش مزنید که پریشان شود از نالهٔ من انجمنی

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی

از دور نیفتد قدح بزم مکافات زهری که چشیدن نتوانی، نچشانی

طومار زندگی را، طی می‌کند به یک شب از شمع یاد گیرید، آداب زندگانی

از باده توبه کردن مشکل بود، وگرنه سهل است دست شستن، از آب زندگانی