چشم بیداری است هر کوکب درین وحشت سرا در میان اینقدر بیدار، چون خوابد کسی؟

عمر با صد ساله الفت بیوفایی کرد و رفت از که دیگر در جهان چشم وفا دارد کسی؟

نیست غیر از گوشهٔ دل در جهان آب و گل گوشهٔ امنی که یک ساعت بیاساید کسی

در جهان آگهی خضری دچار من نشد می‌روم از خود برون، شاید که پیش آید کسی

به امید رهایی با تو حال خویش می‌گفتم تو هم یک حلقه افزودی به زنجیر من ای قمری

تویی در دیده‌ام چون نور و محرومم ز دیدارت نمی‌دانم ز نزدیکی کنم فریاد، یا دوری

ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آید عروج دار دارد نشاهٔ صهبای منصوری

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

ما به امید عطای تو چنین بیکاریم کار ما را به امید دگران نگذاری

نخل امید تو آن روز شود صاحب برگ که سبکباری خود را به خزان نگذاری