با موی سفید اشک ندامت نفشاندیم در صبح چنین، تازه نکردیم وضویی

خاطر از وضع مکرر زود در هم می‌شود یک دو ساغر نوش کن تا عالم دیگری شوی

می‌خورد شهر به هم، گر تو ستمگر یک روز سیل زنجیر جنون سر به بیابان ندهی

کمند زلف در گردن گذشتی روزی از صحرا هنوز از دور گردن می‌کشد آهوی صحرایی

جان هواپرستان، در فکر عاقبت نیست گرد هدف نگردد، تیری که شد هوایی

صنوبر با تهیدستی به دست آورد صد دل را تو بی‌پروا برون از عهدهٔ یک دل نمی‌آیی

مشو از نالهٔ افسوس غافل چون جرس، یاری اگر از کاروان همچون خبر بیرون نمی‌آیی

چنان در خانهٔ آیینه محو دیدن خویشی که گر عالم شود زیر و زبر بیرون نمی‌آیی

چشمی نچراندیم در این باغ چو شبنم چون سرو فشردیم قدم بر لب جویی

پیش از آن دم که کند خاک تو را در دل خون می به دست آر که خون در جگر خاک کنی