دست او بسته و زهرا به هوایش افتاد

نفس فاطمه و دست علی در کار است دست او بسته و زهرا به هوایش افتاد تا صدا زد که علی را نبرید ای مردم به زمین خورد که از زمزمه هایش افتاد فتنه...

بد لگدی بود...محسن ازنفس افتاد


مانده برایش کجا مزار بگیرد

ماندم از آن بازوی شکسته، چگونه آمده پای تنور کار بگیرد؟  گودی چشمش مرا کشانده به گودال تا مژه ام زخم بیشمار بگیرد با دلِ خون رفت از مدینه،...

چندباری وسط کوچه ز پایش افتاد

چندباری وسط کوچه ز پایش افتاد پیش چشم در و همسایه عبایش افتاد وسط کوچه کشیدند علی را پی خویش فاطمه پشت سرش کرد صدایش افتاد ازخدا بی خبری...

فاطمیه باغ گریه بار بگیرد

خرمن آسودگی شرار بگیرد چادر مادر اگر غبار بگیرد وای  از آن لحظه ی بدی که ببینی گوشه ای از دامنش به خار بگیرد فصل خزانش،  بهار خوشه ی اشک...

حسن نگفت از آن کوچه منکه با خبرم

حسن نگفت از آن کوچه منکه با خبرم میان کوچه چرا معجر تو ریخت بهم صدای فضه خذینی شنیده ام زهرا"س" چه طور شد چنین پیکر تو ریخت بهم چه قدر پیرهنی...

به پای هم نشد آخر که مو سفید شویم

به پای هم نشد آخر که مو سفید شویم قرار زندگی ما سر تو ریخت بهم بهار هجدم عمر تو زمستان شد ببین که زندگی حیدر تو ریخت بهم شهادت حضرت فاطمه...

از آن دقیقه که بال و پر تو ریخت بهم

از آن دقیقه که بال و پر تو ریخت بهم تمام زندگی همسر تو ریخت بهم تمام شهر پریشان گریه های تو شد مدینه از سر چشم تر تو ریخت بهم شهادت حضرت...

یک نفر از شاخه هایم کار میگیرد علی

یک نفر از شاخه هایم کار میگیرد علی از درخت باردارت بار میگیرد علی کار من دیگر گذشته از مراقب بودنم در نگیرد به سرم دیوار میگیرد علی هر چند...

آن قدر ناله ی نفسم بی رمق شده

آن قدر ناله ی نفسم بی رمق شده آهی به روی آینه پیدا نمی شود گر چه برای پهلوی من اشکتان شفاست زهرای تو ز بستر خود پا نمی شود شهادت حضرت فاطمه...