داستان شب هجران تو گفتم با شمع آ‌ن‌قدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد حمیده میرزاد

شاعران شهر امشب روضه خوانت گشته‌اند روضه خوانان نیز امشب میهمانت گشته‌اند حسین سنگری

تب کرده گل یاس، نیلی شده رویش دل‌های همه عالمیان در پی کویش مهدیه زرعی (هدیه)

می‌رود مولا و تابوتی به دوشش نقش بست وزنش از درهای خیبر هم بر او سنگین‌تر است زهرا آراسته نیا

دوست دارم مهر را جادو کنم خار دل را چون گلی شب‌بو کنم حمیده میرزاد

نیست بی تو زندگی را رنگ باران و بهار ای شکوه آفتابی! بر کویر دل ببار ویدا وکیلی

من و تابوت صدها لاله بردن به دست خاک گل‌ها را سپردن حمیده میرزاد

در گیر و دار دردهایت جان سپردیم هر سال فصل فاطمیه غصه خوردیم حسین سنگری

دریچه بسته شد و سقف جای خود برگشت و خانه ماند و فضای گرفته‌ای از گرد سید محمد آتشی

هی بغض می‌کنم و بغض می‌کنم و بغض می‌کنم ای وای چرا کوچه‌ی ما تنگ‌ترین بود زهرا آراسته نیا