دل ز بی‌عشقی درون سینه‌ام افسرده شد داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند

عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند

زین گلستان که به رنگینی آن مغروری مشت خاکی به تو ای باد سحر خواهد ماند

زین همه لاله بی داغ که در گلزارست داغ افسوس بر اوراق جگر خواهد ماند

کی سر از تیغ شهادت جان روشن می‌کشد؟ شمع در راه نسیم صبح گردن می‌کشد

به تازیانه غیرت سری بر آر از خاک که دانه سبز شد و خوشه کرد و خرمن شد

دل خراب مرا جور آسمان کم بود که چشم شوخ تو ظالم هم آسمان گون شد!

مشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازی که تا برهم گذاری چشم را، افسانه خواهی شد

بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟ چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟

در کوی میکشان نبود راه، بخل را این‌جاز دست خشک سبو آب می‌چکد