نیست چندان ره به ملک بیخودی از عارفان تا برون از خویش می‌آیند، در میخانه‌اند

گلوی خویش عبث پاره می‌کند بلبل چو گل شکفته شود، در چمن نمی‌ماند

بازیچهٔ نسیم خزانند لاله‌ها دامن اگر به دامن کهسار بسته‌اند

از صدر تا رسندبزرگان به آستان از عالم آستانه نشینان گذشته‌اند

سر مپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه‌دار کز برای دیگران این برگ و بارت داده‌اند

در گشاد غنچهٔ دلهای خونین صرف کن این دم گرمی که چون باد بهارت داده‌اند

عشق بالادست و جان بیقرارم داده‌اند ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده‌اند

نومید نیستم ز ترازوی عدل حق زان سر دهند هر چه ازین سر نداده‌اند

معاشران سبک سیر از جهان رفتند به غیر آب روان هیچ کس به باغ نماند

چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت؟ که در فضای زمین، گوشهٔ فراغ نماند