طمع ز اختر دولت مدار یکرنگی که هر چه سبز کند آفتاب، زرد کند

شحنهٔ دیده وری کو، که درین فصل بهار هر که دیوانه نگشته است به زنجیر کند!

سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد نفس صبح چه با غنچهٔ تصویر کند؟

قامت خم مانع عمر سبکرفتار نیست سیل از رفتن نمی‌ماند اگر پل بشکند

رمزی است ز پاس ادب عشق، که مرغان شب نوبت پرواز به پروانه گذارند

درآمدم چو به مجلس، سپند جای نمود ستاره سوختگان قدردان یکدگرند

ز رفتگان ره دشوار مرگ شد آسان گذشتگان پل این سیل خانه پردازند

طی شد ایام جوانی از بناگوش سفید شب شود کوتاه، چون صبح از دو جانب سر زند

یک صبحدم به طرف گلستان گذشته‌ای شبنم هنوز بر رخ گل آب می‌زند!

برنمی دارد شراکت ملک تنگ بی‌غمی زین سبب اطفال دایم دشمن دیوانه‌اند