مصرع برجسته‌ام دیوان موجودات را زود می‌آیم به خاطر، گر فراموشم کنند

خانه بر دوشان مشرب از غریبی فارغند چون کمان در خانهٔ خویشند هر جا می‌روند

چون صبح، زیر خیمهٔ دلگیر آسمان روشندلان به یک دو نفس پیر می‌شوند

بیخبری ز پای خم، برد به سیر عالمم ورنه به اختیار کس، ترک وطن نمی‌کند

بس که ترسیده است چشم غنچه از غارتگران بال بلبل را خیال دست گلچین می‌کند

یک دل به جان رساند من دردمند را با صد دل شکسته صنوبر چه می‌کند؟

ای بحر، از حباب نظر باز کن، ببین کاین موج بیقرار به ساحل چه می‌کند

یک دل، حواس جمع مرا تار و مار کرد زلف شکسته تو به صد دل چه می‌کند؟

یک بار سر برآر ز جیب قبای ناز دست مرا ببین به گریبان چه می‌کند

خانهٔ چشم زلیخا شد سفید از انتظار بوی پیراهن به کنعان خانه روشن می‌کند