حسرت اوقات غفلت چون ز دل بیرون رود؟ داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟

سراب، تشنه‌لبان را کند بیابان مرگ خوشا دلی که به دنبال آرزو نرود

در طریق عشق، خار از پا کشیدن مشکل است ریشه در دل می‌کند خاری که در پا می‌رود

رفتی و از بدگمانی‌های عشق دوربین تا تو می‌آیی به مجلس، دل به صد جا می‌رود

دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود ورنه کوتاهی ازان زلف گره‌گیر نبود

عمر مردم همه در پردهٔ حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر نبود

شیوه عاجز کشی از خسروان زیبنده نیست بی تکلف، حیلهٔ پرویز نامردانه بود

گر گلوگیر نمی‌شد غم نان مردم را همه روی زمین یک لب خندان می‌بود

روزگاری است نرفتیم به صحرای جنون یاد مجنون که عجب سلسله جنبانی بود!

بریز بار تعلق که شاخه‌های درخت نمی‌شوند سبکبار تا ثمر ندهند