بیستون را جان شیرین کرد در تن کوهکن عشق اگر بر سنگ اندازد نظر، آدم شود

دریا شود ز گریهٔ رحمت، کنار من از چشم هر که قطرهٔ اشکی روان شود

هر نسیمی می‌تواندخضر راه او شدن هر که چون برگ خزان آماده رفتن شود

هیچ کس عقده‌ای از کار جهان باز نکرد هر که آمد گرهی چند برین کار افزود

می‌شود خون خوردن من ظاهر از رخسار یار از گلستان حسن سعی باغبان پیدا شود

می‌شود قدر سخن سنجان پس از رفتن پدید جای بلبل در چمن، فصل خزان پیدا شود

محراب صبح گوشهٔ ابرو بلند کرد ساقی مهل نماز صراحی قضا شود

به داد من برس ای عشق، بیش ازین مپسند که زندگانی من صرف خورد و خواب شود

آن که از چشم تو افکند مرا بی تقصیر چشم دارم به همین درد گرفتار شود

عشق فکر دل افگار ز من دارد بیش دایه پرهیز کند طفل چو بیمار شود