این لب بوسه فریبی که ترا داده خدا ترسم آیینه به دیدن ز تو قانع نشود

یا سبو، یا خم می، یا قدح باده کنند یک کف خاک درین میکده ضایع نشود

که رو نهاد به هستی، که از پشیمانی نفس گسسته به معمورهٔ عدم نشود؟

تا دل نمی‌برم زکسی، دل نمی‌دهم صیاد من نخست گرفتار من شود

اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود

عمرها رفت که چون زلف پریشان توام زیر پای تو شبی گر به سر افتم چه شود

بر گشاد دل من دست ندارد تدبیر به دریدن مگر این نامه ز هم باز شود

طی شد ایام برومندی ما در سختی همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود

گل بی خار درین غمکده کم سبز شود دست در گردن هم، شادی و غم سبز شود

سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود