امید دلگشایی داشتم از گریهٔ خونین ندانستم که چون تر شد گره، دشوار بگشاید

لاله دارد خبر از برق سبکسیر بهار که نفس سوخته از خاک بدر می‌آید

آمد کار من ورشته تسبیح یکی است که ز صد رهگذرم سنگ به سر می‌آید

چنین که نالهٔ من از قبول نومیدست عجب که کوه صدای مرا جواب دهد

دهن خویش به دشنام میالا زنهار کاین زر قلب به هر کس که دهی باز دهد

بی حاصلی است حاصل دل تا بود درست این شاخ چون شکسته شود بار می‌دهد

با خون دل بساز که چرخ سیاه دل بی خون، به لاله سوخته نانی نمی‌دهد

زلیخا چشم یاری از صبا دارد، نمی‌داند که بوی پیرهن چشم چون دستار می‌باید

در سلسلهٔ یک جهتان نیست دورنگی یک ناله ز صد حلقهٔ زنجیر برآید

دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت اندوه روزی از دل ما کم نمی‌شود