روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود

گر شکر در جام ریزم، زهر قاتل می‌شود چون صدف گر آب نوشم، عقدهٔ دل می‌شود

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق یوسف از دامان پاک خود به زندان می‌شود

نچیده گل ز طرب، خرج روزگار شدم چو غنچه‌ای که به فصل خزان گشاده شود

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود مرا به خندهٔ شادی دهان گشاده شود

مشو ز وحدت و کثرت دوبین، که یک نورست که آفتاب شود روز و شب ستاره شود

به هیچ جا نرسد هر که همتش پست است پر شکسته خس و خار آشیانه شود

دست بر دل نه که در بحر پر آشوب جهان شاهد عجزست هر دستی که بالا می‌شود

موج سراب، سلسله جنبان تشنگی است پروانه بیقرار ز مهتاب می‌شود

بوسه هر چند که در کیش محبت کفرست کیست لبهای ترا بیندو طامع نشود؟