فریب زندگی تلخ داد دایه مرا ز شکری که به طفلی مرا به کام کشید

زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است تا نگردی مست، این بار گران نتوان کشید

می‌زنم بر کوچهٔ دیوانگی در این بهار بیش ازین خجلت ز روی کودکان نتوان کشید

هر جا که کند گرد غم از دور سیاهی زیر علم بادهٔ روشن بگریزید

از قید فلک بر زده دامن بگریزید چون برق، ازین سوخته خرمن بگریزید

ماتمکدهٔ خاک ،سزاوار وطن نیست چون سیل، ازین دشت به شیون بگریزید

احوال من مپرس، که با صد هزار درد می‌بایدم به درد دل دیگران رسید

نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من به جا ساغر یک بزم می‌باید مرا تنها کشید

آه ازین شورش که ناز دولت بیدار را از سبک قدران سنگین خواب می‌باید کشید

به پای خم برسانید مشت خاک مرا که دستگیری من از سبو نمی‌آید