یوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟ ای به همت از زلیخا کمتران، غیرت کنید!

چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک؟ که رخ به خون جگر شسته لاله می‌روید

صحبت صافدلان برق صفت در گذرست هر چه دارید به می در شب مهتاب دهید

شاهی و عمر ابد هر دو به یک کس ندهند ای سکندر، طمع از چشمهٔ حیوان بردار

به هر روش که توانی خراب کن تن را ازین ستمکده سیلاب را دریغ مدار

عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار وقت شباب دامن فرصت نگاه دار

یارب مرا ز پرتو منت نگاه دار شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار

مدتی سجادهٔ تقوی به دوش انداختی چند روزی هم سبو بر دوش می‌باید کشید

گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده است باغ را چون ابر در آغوش می‌باید کشید

میدان تیغ بازی برق است روزگار بیچاره دانه‌ای که سر از خاک برکشید