بزرگ اوست که بر خاک همچو سایهٔ ابر چنان رود که دل مور را نیازارد

ز درد خویش ندارم خبر، همین دانم که هر چه جز دل خود می‌خورم زیان دارد

فغان که آینه رخسار من نمی‌داند که آشنایی تردامنان زیان دارد

دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد دیوانهٔ ما طالع زنجیر ندارد

اندیشه تکلیف در اقلیم جنون نیست در کوچهٔ زنجیر عسس راه ندارد

میان خوف و رجا حالتی است عارف را که خنده در دهن و گریه درگلو دارد

مرا سرگشتگی نگذاشت بر زانو گذارم سر خوشا منصور کز دار فنا سر منزلی دارد

درین میخانه از خاکی نهادان، چون سبوی می که بار دوش می‌گردد که بار از دوش بردارد؟

ندیدم روز خوش تا رفت دامان دل از دستم که در غربت بود، هر کس عزیزی در سفر دارد

می‌شوم چون تهی از باده، به سر می‌غلتم همچو خم بر سر پا زور شرابم دارد