هرگز ز کمانخانهٔ ابروی مکافات تیری نگشایم که به من باز نگردد

طریق کفر و دین در شاهراه دل یکی گردد دو راه است این که در نزدیکی منزل یکی گردد

شمعی بس است ظلمت آیینه خانه را رنگین شود ز یک گل خورشید، باغ صبح

عیش امروز علاج غم فردا نکند مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

زان پیش کز غبار نفس بی صفا شود لبریز کن سبوی خود از آب جوی صبح

دل ز همدردان شود از گریه خالی زودتر وقت شمعی خوش که پا در حلقه ماتم نهاد

سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد

به غیر شهد خموشی کدام شیرینی است که از حلاوت آن، لب به یکدیگر چسبد

نه از روی بصیرت سایه بال هما افتد سیه مست است دولت، تا کجا خیزد، کجا افتد

روزگار آن سبکرو خوش که مانند شرار روزنی زین خانه تاریک پیدا کرد و رفت