به کلک قاعده دانی شکستگی مرساد که توبه نامه ما با خط شکسته نوشت!

در پیش غنچهٔ دهن دلفریب او تا پسته لب گشود، دل خود به جا نیافت!

فغان که کوهکن ساده دل نمی‌داند که راه در دل خوبان به زور نتوان یافت

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی دست آخر همه را باخته می‌باید رفت

مکن به خوردن خشم و غضب ملامت من نمی‌توانم ازین لقمه حلال گذشت!

همچو آن رهرو که خواب آلود از منزل گذشت کعبه را گم کرد هر کس بی خبر از دل گذشت

بی حاصلی نگر که شماریم مغتنم از زندگانی آنچه به خواب گران گذشت

دلم ز منت آب حیات گشت سیاه خوش آن که تشنه به آب بقا رسید و گذشت

زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت

بوستان، از شاخ گل، دستی که بالا کرده بود در زمان سرو خوش رفتار او بر دل گذاشت!