چون طفل نوسوار به میدان اختیار دارم عنان به دست و به دستم اراده نیست

چون وانمی‌کنی گرهی، خود گره مشو ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

غنچهٔ تصویر می‌لرزد به رنگ و بوی خویش در ریاض آفرینش یک دل آسوده نیست

از زاهدان خشک مجو پیچ و تاب عشق ابروی قبله را خبری از اشاره نیست

در موج پریشانی ما فاصله‌ای نیست امروز به جمعیت ما سلسله‌ای نیست

عدم ز قرب جوار وجود زندان است وگرنه کیست که از زندگی پشیمان نیست

نه همین موج ز آمد شد خود بی خبرست هیچ کس را خبر از آمدن و رفتن نیست

دل نازک به نگاه کجی آزرده شود خار در دیده چو افتاد، کم از سوزن نیست

به که در غربت بود پایم به زندان ای پدر یک قدم بی چاه در صحرای کنعان تو نیست

ای نسیم پیرهن بر گرد از کنعان به مصر شعله شوق مرا حاجت به دامان تو نیست