گر محتسب شکست خم می فروش را دست دعای باده پرستان شکسته نیست

اشک من و رقیب به یک رشته می‌کشد صد حیف، چشم شوخ تو گوهرشناس نیست

هیچ باری از سبو بر دوش اهل هوش نیست هر که از دل بار بردارد، گران بر دوش نیست

ای سکندر تا به کی حسرت خوری بر حال خضر؟ عمر جاویدان او، یک آب خوردن بیش نیست!

پشت و روی باغ دنیا را مکرر دیده‌ایم چون گل رعنا، خزان و نوبهاری بیش نیست

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر آتش به گرمی عرق انفعال نیست

نفس سوختهٔ لاله، خطی آورده است از دل خاک، که آرام در آن‌جا هم نیست

مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریاب که بی دلیل ز خود رفتم میسر نیست

پیراهنی کجاست که بر اهل روزگار روشن شود که دیدهٔ یعقوب کور نیست

اختلافی نیست در گفتار ما دیوانگان بیش از یک ناله در صد حلقهٔ زنجیر نیست