بر مهلت زمانهٔ دون اعتماد نیست چون صبح در خوشی بسر آور دمی که هست

دلبستگی است مادر هر ماتمی که هست می‌زاید از تعلق ما هر غمی که هست

صبح آدینه و طفلان همه یک جا جمعند بر جنون می‌زنم امروز که بازاری هست!

عرق شرم مرا فرصت نظاره نداد دیده خون می‌خورد آن‌جا که نگهبانی هست

آب در پستی عنان خویش نتواند گرفت عمر را در موسم پیری شتاب دیگرست

از می، خمار آن لب میگون ز دل نرفت داغ شراب را نتواند شراب شست

درین بساط، به جز شربت شهادت نیست میی که تلخی مرگ از گلو تواند شست

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست امید ما به نماز نکرده بیشترست

در کارخانه‌ای که ندانند قدر کار از کار هر که دست کشد کاردانترست

در طلب، ما بی زبانان امت پروانه‌ایم سوختن از عرض مطلب پیش ما آسانترست