بیقراران نامه بر از سنگ پیدا می‌کنند کوهکن را قاصدی بهتر ز جوی شیر نیست

سیل از بساط خانه بدوشان چه می‌برد؟ ملک خراب را غمی از ترکتاز نیست

خاک ما را از گل بیت الحزن برداشتند چون سبو، پیوند دست ما به سر، امروز نیست

چشم من و جدا ز تو، آنگاه روشنی؟ روزم سیاه باد که چشمم سفید نیست

امید دلگشاییم از ماه عید نیست این قفل بسته، گوش به زنگ کلید نیست

هر که پیراهن به بدنامی درید آسوده شد بر زلیخا طعن ارباب ملامت، بار نیست

مکن سپند مرا دور از حریم وصال که بیقراری من خالی از تماشا نیست

تشنه چشمان را ز نعمت سیر کردن مشکل است دشت اگر دریا شود، ریگ روان سیراب نیست

از عمر رفته حاصل من آه حسرت است جز زنگ از شمردن این زر به دست نیست

شبنم دو بار بازی بستان نمی‌خورد دل را به رنگ و بوی جهان بازگشت نیست