آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت

بر سر کوی تو غوغای قیامت می‌بود گر شکست دل عشاق صدایی می‌داشت

بی خبر می‌گذرد عمر گرامی، افسوس کاش این قافله آواز درایی می‌داشت

بوی گل و باد سحری بر سر راهند گر می‌روی از خود، به ازین قافله‌ای نیست

در بیابان جنون سلسله‌پردازی نیست روزگاری است درین دایره آوازی نیست

سر زلف تو نباشد سر زلف دیگر از برای دل ما قحط پریشانی نیست!

که باز حرف گلوگیر توبه را سرکرد؟ که در بدیههٔ مینای می روانی نیست

ز خنده رویی گردون، فریب رحم مخور که رخنه‌های قفس، رخنه رهایی نیست

مجنون به ریگ بادیه غمهای خود شمرد یاد زمانه‌ای که غم دل حساب داشت

یک دل آسوده نتوان یافت در زیر فلک در بساط آسیا یک دانهٔ نشکسته نیست