از شیر مادرست به من می حلال تر زین لقمهٔ غمی که مرا در گلو گرفت

محضر قتلش به مهر بال و پر آماده شد هر که چون طاوس دنبال خودآرایی گرفت

خم چو گردد قد افراخته می‌باید رفت پل برین آب چو شد ساخته می‌باید رفت

ساقی، ترا که دست و دلی هست می بنوش کز بوی باده دست و دل من ز کار رفت

خوش وقت رهروی که درین باغ چون نسیم بی اختیار آمد و بی اختیار رفت

جان به این غمکده آمد که سبک برگردد از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت

آه کز کودک مزاجیهای ابنای زمان ابجد ایام طفلی را ز سر باید گرفت

شیشه با سنگ و قدح با محتسب یکرنگ شد کی ندانم صحبت ما و تو خواهد در گرفت

تا نهادم پای در وحشت سرای روزگار عمر من در فکر آزادی چو زندانی گذشت

نوبهار زندگی، چون غنچه نشکفته‌ام جمله در زندان تنگ از پاکدامانی گذشت