خو به هجران کرده را ظرف شراب وصل نیست خشک لب می‌بایدم چون کشتی از دریا گذشت

منت خشک است بار خاطر آزادگان با وجود پل مرا از آب می‌باید گذشت

ز روزگار جوانی خبر چه می‌پرسی؟ چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت

چون شمع، با سری که به یک موی بسته است می‌بایدم ز پیش نسیم سحر گذشت

زمن مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت؟ که روز من به شتاب شب وصال گذشت

بوستان، از شاخ گل، دستی که بالا کرده بود در زمان سرو خوش رفتار او بر دل گذاشت!

چه ز اندیشه تجرید به خود میلرزی ؟ سوزنی بود درین راه، مسیحا برداشت

دل ز جمعیت اسباب چو برداشتنی است آنقدر بار به دل نه که توانی برداشت

من به اوج لامکان بردم، وگرنه پیش ازین عشقبازی پله‌ای از دار بالاتر نداشت

قاصدان را یک قلم نومید کردن خوب نیست نامهٔ ما پاره کردن داشت گر خواندن نداشت