حیرت مرا ز همسفران پیشتر فکند پای به خواب رفته درین ره روانترست

مرو به مجلس می گر به توبه می‌لرزی سبو همیشه نیاید برون ز آب درست

آنچه مانده است ز ته جرعه عمرم باقی خوردنش خون دل و ماندن او دردسرست

شرر به آتش و شبنم به بوستان برگشت حضور خاطر عاشق هنوز در سفرست

جهان به مجلس مستان بی خرد ماند که در شکنجه بود هر کشی که هشیارست

رخسارهٔ ترا به نقاب احتیاج نیست هر قطره عرق به نگهبان برابرست

غمنامهٔ حیات مرا نیست پشت و روی بیداریم به خواب پریشان برابرست

بار بردار ز دلها که درین راه دراز آن رسد زود به منزل که گرانبارترست

هر که مست است درین میکده هشیارترست هر که از بیخبران است خبردارترست

از گل روی تو، غافل که تواند گل چید؟ که ز شبنم، عرق شرم تو بیدارترست