ما ازین هستی ده روزه به جان آمده‌ایم وای بر خضر که زندانی عمر ابدست

ادب پیر خرابات نگهداشتنی است طبع پیران و دل نازک اطفال یکی است

نور ماه و انجم و خورشید پیش من یکی است آن که این آیینه‌ها را می‌کند روشن یکی است

توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است

به نسیمی ز گلستان سفری می‌گردد برگ عیش من و اوراق خزان هر دو یکی است

بغیر دل که عزیز و نگاه داشتنی است جهان و هرچه درو هست، واگذاشتنی است

یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور هر چند روی مردم دنیا ندیدنی است

بگشای چاک سینه که بر منکران حشر روشن شود که صبح قیامت دمیدنی است

نادان دلش خوش است به تدبیر ناخدا غافل که ناخدا هم ازین تخته پاره‌هاست

تا داده‌ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه در گره از استخاره‌هاست