آنچه برگ عیش می‌دانی درین بستانسرا پیش چشم اهل بینش، دست بر هم سوده‌ای است

عافیت می‌طلبی، پای خم از دست مده که بلاها همه در زیر سر هشیاری است

قانع از قامت یارست به خمیازهٔ خشک بخت آغوش من و طالع محراب یکی است

دل سودازده را راحت و آزار یکی است خانه پردود چو شد، روز و شب تار یکی است

قرب و بعد از طرف توست چو حق نشناسی نسبت نقطه ز اطراف به پرگار یکی است

سیری ز دیدن تو ندارد نگاه من چون قحط دیده‌ای که به نعمت رسیده است

تسلیم می‌کند به ستم ظلم را دلیر جرم زمانه ساز، فزون از زمانه است

اگر ز اهل دلی، فیص آسمان از توست که شیشه هر چه کند جمع، بهر پیمانه است

غفلت نگشت مانع تعجیل، عمر را در خواب نیز قافله ما روانه است

به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه است به شمع، نامهٔ پروانه، بال پروانه است