خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است ریسمان بازی تقلید مکرر شده است

شبنم از سعی به سرچشمهٔ خورشید رسید قطره ماست که زندانی گوهر شده است

داند که روح در تن خاکی چه می‌کشد هر ناز پروری که به غربت فتاده است

چون غنچه این بساط که بر خویش چیده‌ای تا می‌کشی نفس، همه را باد برده است

تا دل از دستم شراب ارغوانی برده است خضر را پندارم آب زندگانی برده است!

آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است

این چه رخسارست، گویا چهره پرداز بهار آب و رنگ صد چمن را صرف یک گل کرده است

هرگز از من چون کمان بر دست کس زوری نرفت این کشاکش در رگ جانم چه کار افتاده است؟

داغ می گل گل به طرف دامنم افتاده است همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است

تا گذشتی گرم چون خورشید از ویرانه‌ام از گرستن گل به چشم روزنم افتاده است