غافل مشو ز پاس دل بیقرار ما کاین مرغ پرشکسته قفسها شکسته است

صد بیابان درمیان دارند از بی نسبتی گر به ظاهر کوه باصحرا به هم پیوسته است

خنده بیجاست برق گریهٔ بی اختیار اشک تلخ و قهقه مینا به هم پیوسته است

جز روی او که در عرق شرم غوطه زد یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

خزان ز غنچهٔ تصویر، راست می‌گذرد همیشه جمع بود خاطری که غمگین است

به قرب گلعذاران دل مبندید وصیت نامه شبنم همین است

غربت مپسندید که افتید به زندان بیرون ز وطن پا مگذارید که چاه است

تیره بختیهای ما از پستی اقبال نیست از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیست شبنم به روی گل به امانت نشسته است

از حال دل مپرس که با اهل عقل چیست دیوانه‌ای میانهٔ طفلان نشسته است