غافل مشو ز مرگ، که در چشم اهل هوش موی سفید رشته به انگشت بستن است

کفارهٔ شراب خوری‌های بی حساب هشیار در میانهٔ مستان نشستن است

روشندلان همیشه سفر در وطن کنند استاده است شمع و همان گرم رفتن است

در محرم تا چه خونها در دل مردم کند محنت آبادی که عیدش در بدر گردیدن است

می‌شوم من داغ، هر کس را که می‌سوزد فلک از چراغ دیگران غمخانهٔ من روشن است

یک نقطه انتخاب نکرده است هیچ کس خال بیاض گردن او انتخاب ماست

در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم افشاندن دست از دو جهان، بال و پر ماست

روشن شود از ریختن اشک، دل ما ابریم که روشنگر ما در جگر ماست

احوال خود به گریه ادا می‌کنیم ما مژگان چو طفل بسته زبان ترجمان ماست

تنها نه‌ایم در ره دور و دراز عشق آوارگی چو ریگ روان همعنان ماست