غفلت پیریم از عهد جوانی بیش است خواب ایام بهارم به خزان افتاده است

بخت ما چون بید مجنون سرنگون افتاده است همچو داغ لاله، نان ما به خون افتاده است

می‌توان خواند از جبین خاک، احوال مرا بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است!

نه لباس تندرستی، نه امید پختگی میوه خامم به سنگ از شاخسار افتاده است

سپهر خون به دلم می‌کند، نمی‌داند که آبروی سفال شکسته از باده است

هست امید زیستن از بام چرخ افتاده را وای بر آن کس کز اوج اعتبار افتاده است

سنبل زلف از رخش تا برکنار افتاده است گل چو تقویم کهن از اعتبار افتاده است

سیل در بنیاد تقوی از بهار افتاده است توبه را آتش به جان از لاله زار افتاده است

ز فکر جامه ونان چون برآیم؟ که بیرون و درونم را گرفته است

از دست رستخیز حوادث کجا رویم؟ ما را میان بادیه باران گرفته است