گفتم که عبارتی ز وحدت گویم به طریق استعارت چون آتش عشق او برافروخت هم عقل بسوخت و هم عبارت

از تجلی ذوق اگر داری خوشست این چنین ذوق ار به دست آری خوشست ذوق یاران از تجلی خوش بود حال سرمستان به میخواری خوشست

خانقاه نعمت الله را صفائی دیگر است خوش سر آبی و خوش بستانسرائی دیگرست از سر اخلاص نان بی ریای او بخور زان که خوان نعمت او را نوائی دیگرست

حکم عدل نام آن شاه است باطناً شمس و ظاهراً ماه است رند مست است زاهد هشیار بندهٔ بندگان درگاه است

دل تو بارگاه الله است خلوت خاص نعمت الله است دل مرنجان و دل به دست آور گر دلت زین حکایت آگاه است

بدان که حضرت اعلی نمی توان دانست ز ذات او به جز اسما نمی توان دانست هر آنکه ممکن دانستن است دانستیم ولی حقیقت او را نمی توان دانست

عین ما این سخن چو با ما گفت قطره را جمع کرد و دریا گفت سخن از عقل ما نمی گوئیم سخن از عقل پورسینا گفت

اعیان که نمودند به وجهی چه توان گفت موجود ز جودند به وجهی چه توان گفت غیرند از آن وجه که غیرند نباشد گر عین وجودند به وجهی چه توان گفت

هست الله اسم اعظم ذات مع خلع نظر ز هر آیات باز باشد چو اعتبار نماند اسم او ذات با جمیع صفات

اگر چنانچه بزرگی به شکل انسان است شتر میان بزرگان هم از بزرگانست در این مقام بزرگی به قدر قیمت نیست قبول حضرت حق هر که شد بزرگ آن است