فلک، از جور تو دل پر ز خون بود غم و اندوه من از حد فزون بود نه اکنون است ظلمش یار فایز ز هنگام تولد تا کنون بود

صنم عشق تو همچون نار نمرود مرا در منجنیق عشق فرسود خلیل آسا رود فایز در آتش تو قل یا نار کونی برد کن زود

بتم سرپنجه با لوح و قلم زد زمین و آسمان از نو به هم زد پس پرده درآمد یار فایز چو خورشیدی که از مشرق علم زد

اگر آهی کشم افلاک سوزد در و دشت و بیابان پاک سوزد اگر آهی کشد فایز از این دل یقین دارم گل نمناک سوزد

دل من همچو هدهد در سبا شد خیالم چون سلیمان در قفا شد دل فایز ز استحضار بلقیس مثال آصف بن برخیا شد

سر و زلف تو آشوب جهان شد اسیر زلف تو پیر و جوان شد هنوزم اول دنیاست، فایز که برپا فتنه آخر زمان شد

دلم از فرقت روی تو خون شد سرشکم چون رخ تو لاله‌گون شد به عمری آرزو کردم که گویی که ای فایز! سرانجام تو چون شد

بهار آمد زمین فیروزه‌گون شد به عزم سیر، دلدارم برون شد به گل‌چیدن درآمد یار فایز همه گل‌ها ز خجلت سرنگون شد

سهی سرو، این قد و بالا ندارد گل احمر چنین سیما ندارد نه در جنت، نه باغ خلد، فایز خدا حوری چنین زیبا ندارد

بتی کز ناز پا بر دل گذارد ستم باشد که پا بر گل گذارد تمنایی که دارد یار فایز به چشم ما قدم مشکل گذارد