ابروی تو رفته رفته تا گوش آمد گیسوی تو حلقه حلقه تا دوش آمد از لعل لبت خون سیاوش چکید زان خون سیاوش دلم جوش آمد

کشید نقش تو نقاش و اشتباه کشید به جای آنکه کشد آفتاب ماه کشید به حسن حضرت یوسف کسی برابر نیست به اوج سلطنت او را ز قعر چاه کشید

دست برزخ گرفت و سوخت مرا نیست این سوختن ز حکمت دور هر کجا او فتد بسوزاند عکس خورشید از پس بلور

در آب پر غراب افتاده مگیر یا تودهٔ مشک ناب افتاده مگیر پیچیده به روی آب دود سیهی آتش به میان آب افتاده مگیر

هر روز گرفت خانهٔ کعبه شرف از مولد شیر حق، شهنشاه نجف جز ذات محمّدی نیامد به وجود یکتا گهری چو ذات حیدر ز صدف

دست بر زلف زدم، شب بود، چشمش مست خواب برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شو گفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب

چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات از عکس رُخش قهوه شود آب حیات عکس رُخ او به قهوه دیدم گفتم خورشید برون آمده است از ظلمات

چشمان تو با فتنه بجنگ آمده است ابروی تو غارت فرنگ آمده است هرگز به دل تو ناله تأثیر نکرد اینجاست که تیر ما به سنگ آمده است

در بندم از آن دو زلف بند اندر بند نالانم از آن عقیق قند اندر قند ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند

تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز