چنان که اشتر ابله سوی کنام شده ز مکر روبه و زاغ وز گرگ بی‌خبرا

جز بما دندر این جهان گر به روی با پسندر کینه دارد همچو بادختند را

نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن و جمالت کامی ناگاه شنیدم از فلک پیغامی کز زخم زوال نوش بادت جامی

چه شد که بر گل عارض گلاب می‌ریزی ستاره بر رخ این آفتاب می‌ریزی هزار دیده برای تو اشکریزان است چرا تو اشک به مثال حباب می‌ریزی

برداشت سپیده دم حجاب از طرفی بگرفت نگار من نقاب از طرفی گر نیست قیامت از چه رو گشته عیان ماه از طرفی و آفتاب از طرفی

نموده گوشهٔ ابرو به من مهی لب بام هلال یک شبه دیدم بروی بدر تمام چو دیدمش به لب بام من به دل گفتم که عمر من بود این آفتاب بر لب بام

مردم از حسرت آهو روشان و رمشان من ندانم به چه تدبیر بدام آرمشان نیکرویان جهان را چو سرشتند ز گِل سنگی اندر گِلشان بود همان شد دلشان

خیّاط پسری بود به دستش ماکو گفتم که دلی که برده ای از ماکو گفتا که دل تو در کف من خون شد از او اثری اگر بخواهی ماکو

ترسا پسرا مسیح سیرم کردی من شیخ بدم راهب دیرم کردی از کعبه کشیدی سوی بتخانه مرا صد شکر که عاقبت به خیرم کردی

هر قدر زلف تو ای سلسله مو سلسله دارد به همان قدر دلم از تو ستمگر گله دارد گفتیم صبر نما تا ز لبم کام بگیری آخر ای سنگدل این دل چقدر حوصله...