هرگز دل تو به هیچکس شاد مباد وز بند تو بندهٔ تو آزاد مباد تا عشق تو را دلم عمارت نکند ویران شدهٔ عشق تو آباد مباد

ای شاه فلک یاد تو را نوش گرفت شمشیر تو را ظفر در آغوش‌ گرفت اقبال تو را غاشیه بر دوش گرفت اد‌بار مخالف تو را گوش گرفت

گر یابد زهره آگهی از نامت خواهد که به‌جای می‌بود در جامت گر ماه ز چرخ بشنود پیغامت آید به ‌زمین و اوفتد در دامت

ای راحت جان ما ز دو مرجانت رنج دل ما زچشم پر دستانت ما راکه جراحت است بر سینه و دل بر سینه ز تیر و بر دل از پیکانَت

آن‌ کس‌ که چراغ مهر تو در بر یافت در خاک به فر دولت تو زر یافت وان‌ کس که خیال کین تو در سر یافت در آب ز روی خویش نیلوفر یافت

تا از برم آن یار پسندیده برفت آرام و قرار از دل شوریده برفت خون دلم از دیده رواست از آنک از دل برود هر آنچه از دیده برفت

دولت ‌که تو را داد به من زایل نیست وین دل‌که مرا داد به تو غافل نیست از دولت و دل هر چه رود باطل نیست بی‌دولت و دل مراد کس حاصل نیست

تا دین باشد به جز یکی یزدان نیست تا ملک بود به جز یکی سلطان نیست بر هر دو برون از آن و زین فرمان نیست آن بی ‌این نیست هرگز این بی‌ آن نیست

بیدادی و فتنه در جهان آیین نیست شادند جهانیان و کس غمگین نیست گل هست به باغ ملک اگر نسرین نیست رکن‌الدین هست اگر معزالدین نیست

در عشق توام امید بهروزی نیست وز عهد شب وصال تو روزی نیست از آتش تو دلم چرا می‌سوزد چون هیچ تو را عادت دلسوزی نیست