کم کن ز غمش فغان و مستی، ای دل وین بار بیفگن که شکستی، ای دل آخر نه خدای تست؟ چندین او را نادیده چرا همی پرستی؟ ای دل

در عالم کج نهاد پر پیچ و خمش یک چیز طلب می‌کنم از بیش و کمش یا معشوقی که وصل او باشد خاص یا ممدوحی که عام باشد کرمش

زلفی، که به ناز و درد سر داشته‌ایش بر دوش کشیده‌ای و برداشته‌ایش در پای تو گر سر بنهد باکی نیست کز خاک هزار بار برداشته‌ایش

تن خاک تو گشت، رحمتی بر خواریش دل جای تو شد به غم چرا می‌داریش؟ دلبستگییی که با میانت دارم تا چون کمرت میان تهی نشماریش

چشم ار چه به خون شد ز غم هجر تو غرق زین پس همه پیش تو به چشم آیم و فرق دل نامهٔ شوق تو سپردست به باد من در پی نامه می‌شتابم چون برق

خالی داری بر لب چون قند، از مشک خطی داری بر رخ دلبند، از مشک بر ساعد خود نگار بستی یا خود بر ماهی سیمین زرهی چند از مشک؟

اطراف چمن ز مشک بوییست به برگ گلزار زمانه را نکوییست به برگ گل را ز دو رویه کار با برگ و نواست آری همه کاری ز دو روییست به برگ

بس شب که به روز بردم، ای شمع طراز باشد که شبی روز کنم با تو به راز شد بی‌شب زلف و روز رخسار تو باز روزم چو شب زلف تو تاریک و دراز

رفتم بر آن شمع چگل مست امروز گفتم که: مرا با تو سری هست امروز گفتم که: ز غصه کی رهد؟ دل گفتا: حالی دلت از غصهٔ ما رست امروز

ای داده به بازی دل من، جان را نیز عهدم ز جفا شکسته، پیمان را نیز خواهم به تو خط بندگی دادن، لیک ترسم به زنخ برآوری آن را نیز