در باغ جهان تو هم گل زیبایی بویا و دل انگیز و چمن آرایی عمری ست که گلهای دگر می خندند این غنچه ی تر چرا تو لب نگشایی

چه باشد زندگانی را بهایی فسرده از نمی، خشک از هوایی ز مطبخ سالها تا مستراحیم مگر این زندگی یابد بقایی

از بس خوش و مست و دلربا می آیی چون باد بهار جانفزا می آیی دل خانه ی عشق توست آبادش دار چون خانه خراب شد کجا می آیی

یارب دردی که ناله آغاز کنم شوری که سرود شوق را ساز کنم چشمی که به سوی خویش چون باز کنم آن گمشده را از دور آواز کنم

ما مرغ اسیر بی پر و بال توییم هر جا که روی چون سایه دنبال توییم گر خسته شدی ز راه، دل مرکب توست حمال تو و ملک تو و مال توییم

این صبح همان و آن شب تار همان ما شش در و این چهار دیوار همان استاد زمانه یک سبق داده به ما تکرار همان و باز تکرار همان

چو گم شد پرتو عشق از دل من خدایا چیست جز غم حاصل من سحاب عشق اگر یکدم نبارد بسوزان خرمن آب و گل من

چون در کف روزگار گشتیم زبون چون ساغر عشق و آرزو گشت نگون جاسوس خرد دگر چه جوید از ما گوید کزین شهر کشد رخت برون

شب است ساقی! ساغرت کو؟ فروغ ماه و نور اخترت کو؟ ز دور آید صدای مرغ شبگیر نوا و نغمه ی جان پرورت کو؟

این کینه وران باز به نیرنگ دگر دارند سر فتنه به آهنگ دگر فریاد که این شعبده بازان هر روز خواهند به نام آشتی جنگ دگر