ای ناله چه شد در دل او تاثیرت کامشب نبود یک سر مو تاثیرت با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک ای آه دل شکسته کو تاثیرت؟

بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم بنشست ز دوریت به خون مردم چشم افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک در چشم منی عزیز چون مردم چشم

از آتش دل شمع طرب را مانم وز شعله آه سوز تب را مانم دور ازلب خندان تو ای صبح امید از ناله زار مرغ شب را مانم

ای بی خبر از محنت روز افزونم دانم که ندانی از جدایی چونم باز آی که سرگشته تر ازفرهادم دریاب که دیوانه تراز مجنونم

آن را که جفا جوست نمی باید خواست سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست از دوست به جز دوست نمی باید خواست

مستان خرابات ز خود بی خبرند جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند ای زاهد خودپرست باما منشین مستان دگرند و خودپرستان دگرند

ای جلوهٔ برق آشیان سوز تو را ای روشنی شمع شب‌افروز تو را زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

داریم دلی صاف تراز سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه صبح

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست آتشکده را گرمی آغوش تو نیست

نه باده نه جام باده ماند باقی نه ساده نه نام ساده ماند باقی ما زادهٔ مام روزگاریم ولی نه زاده نه مام‌زاده ماند باقی