آن حرف که از دلت غمی بگشاید در صحبت دل شکستگان می‌باید هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید

فرخنده شبی بود که آن دلبر مست آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست غارت زده‌ام دید و خجل گشت، دمی با من ز پی رفع خجالت بنشست

تا شمع قلندری بهائی افروخت از رشتهٔ زنار دو صد خرقه بسوخت دی پیر مغان گرفت تعلیم از او و امروز، دو صد مسله مفتی آموخت

تا منزل آدمی سرای دنیاست کارش همه جرم و کار حق، لطف و عطاست خوش باش که آن سرا چنین خواهد بود سالی که نکوست، از بهارش پیداست

حاجی به طواف کعبه اندر تک و پوست وز سعی و طواف، هرچه کردست نکوست تقصیر وی آن است که آرد دگری قربان سازد، به جای خود، در ره دوست

در میکده دوش، زاهدی دیدم مست تسبیح به گردن و صراحی در دست گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت: از میکده هم به سوی حق راهی هست

هر تازه گلی که زیب این گلزار است گر بینی، گل و گر بچینی، خار است از دور نظر کن و مرو پیش که شمع هر چند که نور می‌نماید، نار است

آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست حال متکلم از کلامش پیداست از کوزه همان برون تراود که در اوست

دنیا که دلت ز حسرت او زار است سرتاسر او تمام، محنت‌زار است بالله که دولتش نیرزد به جوی تالله که نام بردنش هم عار است

با هر که شدم سخت، به مهر آمد سست بگذاشت مرا و عهد نگذاشت درست از آب و هوای دهر، سبحان‌الله هر تخم وفا که کاشتم، دشمن رست