عمری است که تیر زهر را آماجم بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم یک شمه ز مفلسی اگر شرح دهم چندان که خدا غنی است، من محتاجم

غمهای جهان در دل پر غم داریم وز بحر الم، دیدهٔ پر نم داریم پس حوصلهٔ تمام عالم باید ما را که غم تمام عالم داریم

آهنگ حجاز می‌نمودم من زار کامد سحری به گوش دل این گفتار یارب، به چه روی جانب کعبه رود گبری که کلیسا از او دارد عار

از دام دفینه، خوب جستیم آخر بر دامن فقر خود نشستیم آخر مردانه گذشتیم، زآداب و رسوم این کنده ز پای خود شکستیم آخر

گفتم که کنم تحفه‌ات ای لاله عذار جان را، چو شوم ز وصل تو برخوردار گفتا که بهائی، این فضولی بگذار جان خود ز من است، غیر جان تحفه بیار

از نالهٔ عشاق، نوایی بردار وز درد و غم دوست، دوایی بردار از منزل یار، تا تو ای سست قدم یک گام زیاده نیست، پایی بردار

در بزم تو ای شمع، منم زار و اسیر در کشتن من، هیچ نداری تقصیر با غیر سخن کنی، که از رشک بسوز سویم نکنی نگه، که از غصه بمیر

تا بتوانی، ز خلق، ای یار عزیز! دوری کن و در دامن عزلت آویز! انسان مجازیند این نسناسان پرهیز! ز انسان مجازی، پرهیز!

از سبحهٔ من، پیر مغان رفت ز هوش وز نالهٔ من، فتاد در شهر خروش آن شیخ که خرقه داد و زنار خرید تکبیر ز من گرفت، در میکده دوش

ای زاهد خود نمای سجاده به دوش دیگر پی نام و ننگ، بیهوده مکوش ستاری او چو گشت در عالم فاش پنهان چه خوری باده؟ برو فاش بنوش