ما با می و مینا، سر تقوی داریم دنیا طلبیم و میل عقبی داریم کی دنیی ودین به یکدگر جمع شوند این است که نه دین و نه دنیا داریم

در خانهٔ کعبه، دل به دست آوردم دل بردم و گبر و بت‌پرست آوردم زنار ز مار سر زلفش بستم در قبلهٔ اسلام، شکست آوردم

هر چند که رند کوچه و بازاریم ای خواجه مپندار که بی‌مقداریم سری که به آصف سلیمان دادند داریم، ولی به هرکسی نسپاریم

خو کرده به خلوت، دل غم فرسایم کوتاه شد از صحبت مردم، پایم تا تنهایم، هم نفسم یاد کسی است چون هم نفسم کسی شود، تنهایم

کردیم دلی را که نبد مصباحش در خانهٔ عزلت، از پی اصلاحش و ز «فر من الخلق» بر آن خانه زدیم قفلی که نساخت قفلگر مفتاحش

از ذوق صدای پایت، ای رهزن هوش وز بهر نظارهٔ تو ای مایهٔ نوش چون منتظران به هر زمانی صد بار جان بر در چشم آید و دل بر در گوش

از بس که زدم به شیشهٔ تقوی سنگ وز بس که به معصیت فرو بردم چنگ اهل اسلام از مسلمانی من صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ

یک چند، میان خلق کردیم درنگ ز ایشان به وفا، نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که ز چشم خلق پنهان گردیم چون آب در آبگینه، آتش در سنگ

در چهره ندارم از مسلمانی رنگ بر من دارد شرف، سگ اهل فرنگ آن روسیهم که باشد از بودن من دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ

در مدرسه جز خون جگر، نیست حلال آسوده دلی، در آن محال است، محال این طرفه که تحصیل بدین خون جگر در هر دو جهان، جمله وبال است، وبال