ای دل، قدمی به راه حق ننهادی شرمت بادا که سخت دور افتادی صد بار عروس توبه را بستی عقد نایافته کام از او، طلاقش دادی

ای چرخ که با مردم نادان یاری هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست گویا که ز اهل دانشم پنداری

زاهد، به تو تقوی و ریا ارزانی من دانم و بی‌دینی و بی‌ایمانی تو باش چنین و طعنه می‌زن بر من من کافر و من یهود و من نصرانی

خواهم که علیرغم دل کافر تو آیینهٔ اسلام نهم، در بر تو آنگه ز تجلی رخت، بنمایم نوری که به طور یافت پیغمبر تو

هرچند که در حسن و ملاحت، فردی از تو بنماند، در دل من دردی سویت نکنم نگاه، ای شمع اگر پروانهٔ من شوی و گردم گردی

ای هست وجود تو،ز یک قطره منی معلوم نمی‌شود که تو چند منی تا چند منی ز خود که: کو همچو منی؟ نیکو نبود منی، ز یک قطره منی

تا از ره و رسم عقل، بیرون نشوی یک ذره از آنچه هستی، افزون نشوی من عاقلم، ار تو لیلی جان بینی دیوانه‌تر از هزار مجنون نشوی

ای دل، که ز مدرسه به دیر افتادی وندر صف اهل زهد غیر افتادی الحمد که کار را رساندی تو به جای صد شکر که عاقبت به خیرافتادی

ای برده به چین زلف، تاب دل من وی کشته به سحر غمزه، خواب دل من در خواب، مده رهم به خاطر که مباد بیدار شوی ز اضطراب دل من

هر شام و سحر ملائک علیین آیند به طرف حرم خلد برین مقراض به احتیاط زن، ای خادم ترسم ببری، شهپر جبریل امین