ای عاشق خام، از خدا دوری تو ما با تو چه کوشیم؟ که معذوری تو تو طاعت حق کنی به امید بهشت رو رو! تو نه عاشقی، که مزدوری تو

رویت که ز باده لاله می‌روید از او وز تاب شراب، ژاله می‌روید از او دستی که پیاله‌ای ز دست تو گرفت گر خاک شود، پیاله می‌روید از او

زاهد نکند گنه، که قهاری تو ما غرق گناهیم، که غفاری تو او قهارت خواند و ما غفارت آیا به کدام نام، خوش داری تو؟

گفتیم: مگر که اولیاییم، نه‌ایم یا صوفی صفهٔ صفاییم، نه‌ایم آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان القصه، چنانکه می‌نماییم، نه‌ایم

امشب بوزید باد طوفان آیین چندانکه برفت، گرد عصیان ز جبین از عالم لامکان، دو صد در نگشود بر سینهٔ چرخ، بس که زد گوی زمین

برخیز سحر، ناله و آهی می‌کن استغفاری ز هر گناهی می‌کن تا چند، به عیب دیگران درنگری یکبار به عیب خود نگاهی می‌کن

فصاد، به قصد آنکه بردارد خون می‌خواست که نشتری زند بر مجنون مجنون بگریست، گفت: زان می‌ترسم کاید ز دل خود غم لیلی بیرون

افسوس که عمر خود تباهی کردیم صد قافلهٔ گناه، راهی کردیم در دفتر ما نماند یک نکته سفید از بس به شب و روز سیاهی کردیم

بی روی تو، خونابه فشاند چشمم کاری به جز از گریه، نداند چشمم می‌ترسم از آنکه حسرت دیدارت در دیده بماند و نماند چشمم

یک چند، در این مدرسه‌ها گردیدم از اهل کمال، نکته‌ها پرسیدم یک مسله‌ای که بوی عشق آید از آن در عمر خود، از مدرسی نشنیدم