تا نیست نگردی، ره هستت ندهند این مرتبه با همت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن گر ندهی سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند

فردا که محققان هر فن طلبند حسن عمل از شیخ و برهمن طلبند از آنچه دروده‌ای، جوی نستانند وز آنچه نکشته‌ای، به خرمن طلبند

بر درگه دوست، هر که صادق برود تا حشر ز خاطرش علائق برود صد ساله نماز عابد صومعه‌دار قربان سر نیاز عاشق برود

دل درد و بلای عشقش افزون خواهد او دیدهٔ دل همیشه در خون خواهد وین طرفه که این ز آن «بحل» می‌طلبد و آن در پی آنکه عذر او چون خواهد

دل جور تو، ای مهر گسل، می‌خواهد خود را به غم تو متصل می‌خواهد می‌خواست دلت که بی‌دل و دین باشم باز آی، چنان شدم که دل می‌خواهد

لطف ازلی، نیکی هر بد خواهد هر گمره را روی به مقصد خواهد گر جرم تو بی‌عد است، نومید مشو لطف بی‌حد گناه بی‌عد خواهد

ای آنکه دلم غیر جفای تو ندید وی از تو حکایت وفا کس نشنید قربان سرت شوم، بگو از ره لطف لعلت، به دلم چه گفت کز من برمید

کاری ز وجود ناقصم نگشاید گویی که ثبوتم انتفا می‌زاید شاید ز عدم، من به وجودی برسم زان رو که ز نفی نفی، اثبات آید

عشاق به غیر دوست، عاری دارند از حسرت آرزوی او بیزارند و آنان که کنند طاعت از بهر بهشت عشاق نیند، بهر خود در کارند

رندان گاهی ملک جهان می‌بازند گاهی به نگاهی، دل و جان می‌بازند این طور قمار، نه چند است و نه چون هر طور برآید، آنچنان می‌بازند