با دل گفتم: به عالم کون و فساد تا چند خورم غم؟ تنم از پا افتاد دل گفت: تو نزدیک به مرگی، چه غم است بیچاره کسی که این دم از مادر زاد

ای در طلب علوم، در مدرسه چند؟ تحصیل اصول و حکمت و فلسفه چند؟ هر چیز به جز ذکر خدا وسوسه است شرمی ز خدا بدار، این وسوسه چند؟

خوش آن که صلای جام وحدت در داد خاطر ز ریاضی و طبیعی آزاد در منطقهٔ فلک نزد دست خیال در پای عناصر، سر فکرت ننهاد

دیدی که بهائی چو غم از سر وا کرد از مدرسه رفت و دیر را مائوا کرد مجموع کتابهای علم درسی از هم بدرید و کاغذ حلوا کرد

او را که دل از عشق مشوش باشد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی بشنو، بشنو که قصه‌شان خوش باشد

علم است برهنه شاخ و تحصیل، بر است تن، خانهٔ عنکبوت و دل، بال و پر است زهر است دهان علم و دستت شکر است هر پشه که او چشید، او شیر نر است

رفتم ز درت ز جور، بیش از پیشت از طعن رقیب گبر کافر کیشت پیش تو سپردم این دل غمزده‌ام کی باشدم آنکه جان سپارم پیشت

پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است وین جور و جفای خلق، از حد بیش است بیگانه به بیگانه، ندارد کاری خویش است که در پی شکست خویش است

در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند دردست به جز ناله و آهی بنماند تا خرمن عمر بود، در خواب بدم بیدار کنون شدم که کاهی بنماند

نقد دل خود بهائی آخر سره کرد در مجلس عشق، عقل را مسخره کرد اوراق کتابهای علم رسمی از هم بدرید و کاغذ پنجره کرد